من ..................... هستم در کشور ایران و در شهر................................. زندگی می کنم می خواهم امروز روی این ورق کاغذ برای شما به طور خلاصه کمی صحبت کنم.

به خاطر می آورم روزی را که همراه با خانواده ام به وسیله یک هواپیمای غول پیکر به شهر مشهد سفر  می کردیم. برای رفتن به درون هواپیما، اول مشخّصات ما را در فرودگاه بررسی کردند و بعد از گذشت مدّتی با زحمت فراوان سوار بر هواپیما شدیم و پس از کمی معطّلی در جای خود نشستیم. مهمان دارهای هواپیما که مسئول حفظ نظم و آرامش مسافران بودند، با ذوق و خوش رویی و بدون هیچ اخم و عصبانیّت مشغول انجام کارهای خود شدند. وقتی هواپیما با سرعت حرکت کرد و از روی زمین بلند شد، چشمان خود را بستم و به فکر فرو رفتم. با خود می گفتم حدود هزار و صد سال پیش اوّلین کسی که در آسمان پرواز کرد، چقدر احساس غرور می کرد که توانسته بود این طور افتخار آفرین پرواز کند.

چون عادت داشتم از اوقات فراغت به خوبی استفاده کنم، روی یک ورق کاغذ شروع به نوشتن کردم و هر چه به ذهنم می رسید، به صورت گزارش می نوشتم. این جا آنقدر از زمین دور بود که دیگر بوی پونه های وحشی و صدای دل نشین چشمه ها وحتّی دود خودروها و کارخانه ها به ما نمی رسید. دیگر نمی توانستم پرواز سنجاقک ها و سینه سرخ ها و شاخه های ظریف درختان را ببینم.

از پنجره ی هواپیما نگاهی به اطرافم انداختم. تماشای آسمان آبی و ابرهای سفید واقعاً لذت بخش بود. ابرهای سفید مانند عروسک های برفی در آسمان پراکنده بودند. در همین فکرها بودم که دیدم کسی مرا صدا می زند. خانم مهمان دار را دیدم که با معذرت خواهی می گوید: «ببخشید سفر به پایان رسیده است.»