داستانهای صوتی
به ادامه ي مطلب برويد


میکنم آغاز با نامت سخن ای خداوند کریم ذوالمنن
از تو خواهم قلمی روان و رسا تا دهم از یوسف شرح ماجرا
آنچه میگویم ز قرآن است هم وحی خلاق سبحان است

میکنم آغاز با نام کریم قصه فرعون و موسای کلیم
حضرت موسی(علیهالسلام) یکی از پیامبران اولوالعزم است، که نام مبارکش صد و سی و شش بار، در سی و چهار سوره قرآن مجید آمده است.[۱]

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
گویند در زمان دانیال نبى یك روز مردى پیش او آمد و گفت : اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه كرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یك طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، كار خوب بكنیم و از بدیها دورى نماییم . دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشكر مى كشد و با شما جنگ مى كند و شما را مجبور مى كند كه كار بد كنید. مرد گفت : نه ، این طور كه نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى كند، كارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست كردار باشیم .
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند. مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟
یکی بود یکی نبود
طاووس زیبا در جنگل سبز زندگی می کرد. او بال و پر و دم بسیار زیبایی داشت. روی پرهایش نقطه های بزرگی مثل چشمهای درشت به نظر می رسید. رنگ سبز و آبی پرها، چشم همه ی حیوانات را خیره می کرد. برای همین وقتی طاووس می دید که حیوانات جنگل با تعجب و تحسین نگاهش می کنند، دمش را باز می کرد و باآن چتر زیبایی درست می کرد و با ناز و غرور جلوی چشم آنها راه می رفت و فخر می فروخت. حیوانات جنگل هم که دم زیبای او را دوست داشتند، به او نمی گفتند که پاهای زشتی دارد و صدایش هم اصلاً خوب نیست. طاووس چون خودش را از همه بهتر می دانست، با هیچ کس دوست نمی شد و همیشه تک و تنها بود.
در کنار جنگل سبز ، رودخانه ای بود که تمام حیوانات برای نوشیدن آب به آنجا می رفتند. یک روز طاووس به سوی رودخانه رفت تا هم آب بنوشد وهم دم زیبایش را به حیوانات نشان بدهد. او سرش را بالا گرفته بود و به هیچکس نگاه نمی کرد. دوتا خرگوش که یکی از آنها رنگش سیاه بود و مشکی نام داشت و دیگری سفید بود و به او برفی می گفتند، داشتند با هم بازی می کردند که طاووس را دیدند و به او گفتند:
« سلام به طاووس قشنگ
پرنده ی خوش آب و رنگ
چتر دُمت چه نازه!
وقتی که بازِ بازه
گاهی نگاه کن به زمین
دوستای خوبت را ببین.»
اما طاووس به آنها که سعی می کردند توجهش را جلب کنند ، اصلاًاعتنا نکرد وهمان طور که سرش را بالا گرفته بود، با غرور به راهش ادامه داد. او بوته ی بزرگ خارداری را که سر راهش بود ندید و دم بلندش به آن گیر کرد. طاووس خواست دمش را آزاد کند ، اما کار آسانی نبود و تعدادی از پرهایش کنده شدند. طاووس به قدری از این پیشامد ناراحت شد که فریاد کشید وبا صدای بلند گریه کرد.
برفی و مشکی که کمی از او دور شده بودند، صدایش را شنیدند و پشت سرشان را نگاه کردند و او را دیدند. فوراً برگشتند و کمکش کردند تا از بوته دور شود. برفی پرهای کنده شده ی طاووس را جمع کرد و به عنکبوت درشتی که داشت از آنجا رد می شد گفت:« خاله عنکبوت ، دم قشنگ طاووس کنده شده ، بیا به او کمک کن .» عنکبوت ایستاد و پرسید:« چه کار باید بکنم؟» مشکی گفت:« من و برفی پرها را سرجایشان قرار می دهیم و تو با آب دهانت تار درست کن و آنها را بچسبان.» خاله عنکبوت گفت:« باشد، اینکار را می کنم.» بعد از آن برفی و مشکی پرها را یکی یکی و با دقت سرجایشان گذاشتند و عنکبوت آنها را با آب دهانش چسباند. دم طاووس به شکل اولش درآمد. طاووس خیلی خوشحال شد و از خاله عنکبوت و برفی و مشکی تشکر کرد و باآنها دوست شد.
آن روز برای طاووس روزی فراموش نشدنی بود ؛ چون برای اولین بار دوستانی پیدا کرد و فهمید که نباید به خاطر زیبایی ظاهری مغرور باشد. حالا برای او مهم بود که دوستانی داشته باشد و به آنها محبت کند؛ دوستانی که در هنگام سختی ها به یاریش بشتابند و هنگام خوشیها در کنارش باشند.
فردای آن روز طاووس از مشکی و برفی و خاله عنکبوت و دوستان آنها دعوت کرد که به خانه اش بیایند و مهمانش باشند. آنها آمدند و چند ساعتی را در کنار هم با شادمانی سپری کردند.
پس از آن نیز حیوانات جنگل ندیدند که طاووس سرش را با غرور بالا بگیرد و به آنها فخر بفروشد.
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
***********************************************************
بچه های عزیزم ، آیا می دانید :
« قرقاول پرنده ی بزرگی است که درآسیا زندگی می کند. نوع نر این پرنده ، طاووس نامیده می شود. طاووسها با گشودن پرهای بسیار بلند ، زیبا و رنگارنگ ( به رنگ آبی و سبز) ، جفتشان را به سوی خود، جذب می کنند. نقطه های بزرگ روی پر طاووس ، همچون ردیفی از چشمهای درشت به نظر می رسند. طاووس در برابر جفت خود پرهایش را می گشاید و بسیار پرغرور رفتار می کند.»
« در روم باستان و بعدها در اروپای قرون وسطی، قرقاول را برای مصرف غذایی پرورش می دادند. گفته می شود که امپراتور شارلمان، در یک ضیافت شام، هزاران قرقاول را بر سر میز غذا آماده کرد.»
نقل از: دایرة المعارف کودکان و نوجوانان جلد دوم صفحه ی ۵۱۶
در زمان های قدیم، در شهر اصفهان، پیرزنی زندگی می کرد. آن قدر خوش اخلاق و مهربان بود که به او خاله نازنین می گفتند. خاله یک خانه ی کوچک داشت. در باغچه ی حیاطش، درخت خرمالویی بود که در فصل بهار پر از برگ های تازه می شد. پرنده ها روی شاخه های آن می نشستند و برای خاله آواز می خواندند. خاله نازنین هر روز کمی خرده نان و گندم برای پرنده ها می ریخت.
در فصل پاییز که خرمالو ها رسیده و شیرین می شدند، گنجشک ها می آمدند و خرمالو ها را می خوردند و حتی یک دانه هم برای خاله باقی نمی گذاشتند. خاله عاشق خرمالو بود اما هیچ وقت نمی توانست از خرمالو های درختش بخورد. در یک روز گرم تابستان، گربه ی چاق و سفیدی به خانه ی خاله آمد . خاله را دید که به درخت خرمالو نگاه می کند و با خودش حرف می زند. خاله می گفت: « فصل پاییز که میاد، گنجیشکای بلا تمام خرمالوها را می خورن و یه دونه هم برا من باقی نمیذارن. اما عیبی نداره، شاید اگه می دونستن من چه قدر خرمالو دوست دارم، چند تا برام می ذاشتن. »
گربه ی سفید از خاله و خانه ی خاله خوشش آمد. از روی دیوار پرید توی حیاط و رفت زیر درخت خرمالو روبه روی خاله ایستاد و گفت: « میو…میو! » خاله نازنین چشمش به گربه افتاد، خندید و گفت: « به به! چه پیشی ملوسی! اسمت چیه؟ » گربه گفت: « میو…میو! » خاله نازنین قاه قاه خندید و گفت: « میو اسمته؟ خوب من بهت میگم میوچی، آخه خیلی یواش میو میو می کنی. » بعد هم رفت و کمی شیر توی یک نعلبکی ریخت و توی حیاط جلوی گربه ی سفید گذاشت و گفت: « از حالا اسمت میوچیه، یادت نره ها! » گربه ی سفید گفت: « میومیو! » و شیر را با اشتها خورد و ته نعلبکی را هم لیسید.
از آن روز به بعد میوچی هر روز به خاله نازنین سر می زد و توی حیاط خانه اش می خوابید. او فهمیده بود که گنجشک ها خرمالو ها را می خورند و چیزی به خاله نازنین نمی رسد.
برای همین تصمیم گرفت کاری کند که خاله بتواند در فصل پاییز خرمالو بخورد. بالاخره خرمالوها رسیدند و نارنجی، درشت و شیرین شدند. گنجشک ها آمدند تا خرمالوها را بخورند اما میوچی دور و بر درخت می گشت. از آن بالا می رفت و آن ها را فراری می داد. خاله نازنین وقتی خرمالو های رسیده را بالای درخت دید. دهانش آب افتاد. یک نردبان آورد و کنار درخت گذاشت و روی آن ایستاد و تا آن جا که دستش ی رسید، خرمالو ها را چید.
تعدادی از آن ها را هم روی درخت برای گنجشک ها باقی گذاشت و به میوچی گفت: « دستت درد نکنه میوچی. امسال باعث شدی از این خرمالوهای خوشمزه گیر منم بیاد. » بعد هم یکی از خرمالو ها را شست و خورد و گفت: « خداجون شکرت! بالاخره امسال با کمک میوچی تونستم از خرمالوهای درختم بخورم و شکمی از عزا در بیارم. »
خاله نازنین از آن خرمالو های خوشمزه به همسایه هایش هم داد. برای میوچی هم که زحمت کشیده و گنجشک های شکمو را فراری داده بود یک ظرف پر از شیر آورد. میوچی شیرش را خورد و میومیو کرد یعنی: « دستت درد نکنه! » بعد هم رفت روی پشت بام دراز کشید و خودش را لیس زد.
گنجشک ها که دیدند میوچی دیگر دور و بَر درخت نیست، آمدند و خرمالوهای باقی مانده ی روی درخت را خوردند و جیک جیک کنان پرواز کردند و رفتند.